تبليغاتX
مجال سلام





















مجال سلام

اگر نا امید باشید ، فقط هدف را باخته اید ، اما آدم مردد هم هدف را می بازد و هم زمان را...

 

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک

                                                     ولی جالب اینجاست ٬

                                  تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی

                                ولی من به این کوچکی گاه تو را فراموش میکنم...........

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعتتوسط نگار | |

 

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

 

میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعتتوسط نگار | |

بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و ثواب، و اگر خیر و حق و ثواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

 

                      خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

 

پسرکي دو خط سياه موازي روي تخته کشيد
خط اولي به دومي گفت ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم
دومي قلبش تپيد و لرزان گفت بهترين زندگي
در همان زمان معلم بلند فرياد زد دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند
و بچه ها همه با هم تکرار کردند دو خط موازي هيچگاه به
هم نميرسند مگر آنکه يکي از آنها براي رسيدن به ديگري خود را بشکند

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

 

خدا رو شاکرم به خاطر همه چیز

          عاشقانه دوستت دارم          

                                

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .

مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت

آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.

اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

+نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

پشت پلک‏هایت شور بیدار شدن، آواز می‏خواند.

خیابان‏ها مشتاق قدم‏های کوچک تو نشسته‏اند.

کوچه‏ها، بی‏قرار هیجان‏های کودکانه شمایند.

بوی مهر/ بوی مهربانی/ بوی لبخند / بوی درس و مدرسه / بوی شوق کودکانه پیاده‏روها / بوی نمره‏های بیست / بوی دفتر حساب / بوی مشق‏های ناتمام / بوی دوستی / مهربانی مدام / بوی... .

پاییز با خود شور می‏آورد. قاصدک‏ها، خبر بازگشایی مدارس می‏دهند. درختان آماده می‏شوند تا با شوق، برگ‏های رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی، بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می‏روند، بریزند و سارها بر شاخه‏های انبوه درختان صف کشیده‏اند تا آوازهای گرمشان را بدرقه راهشان کنند. نسیم، نفس‏های معطرش را هر صبح، بر گونه‏های سرخابی کودکانه‏شان می‏دمد تا خواب را در سایه‏های کوتاه دیوارها جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند.

دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است.

کلاس‏ها، با آغوش باز در آستانه درها ایستاده‏اند تا مهمانان کوچک خود را در آغوش بکشند.

تخته‏های سیاه، بی‏صبرانه منتظرند تا دست‏های صمیمی معلمی مهربان، لبریز واژه‏های دوستی‏شان کند تا عشق، با لبخندی ناگزیر، بر لب‏های کوچک دانش‏آموزان بنشیند.

واژه‏ها بر تخته‏های سیاه جان می‏گیرند و پروانه می‏شوند تا در نفس‏های هیجان‏زده کودکان، پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم کنند. چه شور و حالی دارد روزهای آغاز مدرسه. روزهایی سراسر دلهره و هیجان و شوق و اضطراب، روزهای مهر و مدرسه، روزهایی که خیابان‏ها سر خوشِ هیجان لبریز صداهای کودکانه جاری در پیاده‏روهایند. روزهایی که عشق، هر سحر عاشقانه از پشت پنجره کلاس‏ها سرک می‏کشد تا با بالا آمدن آفتاب، تنشان را در نفس‏های معطر کودکان شست‏وشو دهند. روزهایی که آفتاب، به شوق مدرسه رفتن، هر صبح زودتر از آواز خروس‏ها بیدار می‏شود. روزهایی که ماه، بالای سر دفترهای مشق، به خواب می‏رود!

یاد آن روزهای مهربان به خیر! چه حسی دارد دوباره کودکانه تا حیاط مدرسه دویدن!

 

 

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعتتوسط نگار | |

  روزی خدا هستی را قسمت می کرد .

خدا گفت :

چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعتتوسط نگار | |

 

...و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله القدر
و ما ادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر

به نام خداوند بخشنده مهربان
ما در شب قدر نازلش کردیم
و تو چه می‌دانی شب قدر چیست
شب قدر از هزار ماه برتر است
در آن شب فرشتگان و جبرئیل به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود می‌آیند
آن را تا طلوع فجر رحمت و سلامت باشد

...بیاییم برای لحظه‌ای در معنای این آیه‌ها تدبر/تفکر کنیم. شاید این‌قدر اینها را شنیده‌ایم و برایمان عادی شده است که حساسیت روح‌مان را برنمی‌انگیزد، شاید تصور می‌کنیم که این کلمات آسمانی نوشتارهایی انتزاعی هستند... اما بیاییم لحظه‌ای بیندیشیم، واقعاً آن شب چیست که فرشتگان از آسمان به زمین می‌آیند برای تدبیر هر کاری، آن شبی که از هزار ماه بالاتر و برتر است، آن شبی که قرآن بر زمین فرو فرستاده شده است... خدا که حرف غیرواقعی نمی‌زند... آن وقت است که شاید باور کنیم در همین سال ۱۳۸۸ شمسی و در همین شهر دودگرفته تهران هم ممکن است فرشتگان در ستون‌هایی از نور به زمین بیایند... که اگر چشم باز کنیم می‌بینیم‌شان.

می‌توانیم باور کنیم همه اینها را، که اگر باور کنیم زندگی‌مان (حتماً) جور دیگری خواهد شد. باور کنیم که مسأله سر همین «باور کردن»/«باور داشتن» است.

پروردگارم،خدای من

 به حق این ماه و به حق همه این شبها و روزها و به حق همه بندگان پاکت مرا در درگاهت راه بده همچو همیشه و دعای خاص بندگان مقربت را در حق ما نیز اجابت فرما

خدای من اول حوائج دوستانم را برآورده فرما ودر آخر اگر من لایق نگاهت بودم یک گوشه چشم کافیست

دوست دارم مثل همیشه و تا همیشه ......................

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعتتوسط نگار | |